|
جدایمان نکرد*

رفتی و آب
سفر بر سر راهت ریختیم
و
آن آب
جدایامان
نکرد
سالها دور
گشتی بر خاطرمان خاک دوری پاشید و آن خاک
جدایمان نکرد
دلهایمان سنگ
شد و سنگ دلان سنگی بر راهمان انداختند و آن سنگ
جدایمان نکرد
برگشتی و به
ناگهان بانگی بر تنت آب غسل ریختند
و آن آب
جدایامان
نکرد
گرداندنت و
بر تنت کفن پیچیدند و خاک سپید پاشیدند و
آن خاک
جدایامان
نکرد
تکانت دادند
و بر سرت هفت سنگ لحد گذاشتند و
آن سنگ
جدایامان
نکرد
چشم بستی و
بر هفت سنگ لحدت گُل آب پاشیدند
و آن آب
جدایامان
نکرد
خفتی و بر
گلاب خاک خاک خاک پاشیدند
و آن خاک
جدایامان
نکرد
آرمیدی و بر
خاک سنگ نبشته ای گذاشتند و
آن سنگ
جدایامان
نکرد
جسمت خاک شد
و بر سنگت خاک زمان پاشید
خاک شستم و
دانه و گُل و
گلآب پاشیدم و گریستم و گفتم
جدایامان
نکرد
آيـديـن الـفـت
پانزدهم
اسفند ماه یکهزار
و سیصد و هشتاد
و هشت
* به یاد ششمین
سالروز رفتن پدرم که هر روز در یادم است
فرازهای گذشته
(شنیدنی ها)

كليه حقوق مادي و معنوي اين آثار متعلق به صاحب اثر مي باشد
All
rights reserved. ©2010
Aidin Olfat.
|