|
منّت
منّت آن عسل كوثر اگر يك
نَفَس است
نَفَسم بازستان و
مگذار منتِ دوست
ما گَزيديم به صَلاح آن سرِ
انگشتِ نكو
تا نگيردْ سگ ولگرد زمانْ
دامنِ دوست
شير ناپاك نخورْد آنكه خورَد از
مي ناب
هان! كه الله بِسِرشتَد قصه
آخرِ دوست
باز اي يار كهن
باز گشادي گرهاي
گره گمشدگيْ حال گره دوستيِ
دوست
بازگشت
|